زمستان 402 وقتی کلمهی سال را برای اولینبار برگزیدم، مزهاش چسبید، زورش چربید و امسال گریبانم را گرفت که دوباره دوباره.
به سالی که گذشت فکر کردم. و درس امسالم این بود که «ارتباطاتم به تغییراتم ربط دارند.»
کلمهی سال «تغییر» بود.
با نگاه به امسال کلمهی «ربط» بلخره نهایی شد.
پرسش سال بعدم این است که: «به دنیا چه ربطی دارم؟»
و هدف سال بعدم این است که جمعهای مطلوبم را بسازم.
مشتاقم جمعبندی این مطالب را در انتهای سال بعد بخانم و این یعنی اول باید بنویسمش.
در یکی از روزهای پاییز 403 در اتاق، با کتری و چای کیسهای، به اینستاگرام و پیج قبلیام می اندیشیدم.
-چند وقته که اون جمع رو توی اینستا نمیبینم؟
یک، دو، سه… پنجشش ماه.
بیرون رفتنهای بینیتم هم کمتر شده بود و به هر بهانهای دنبالش نبودم. کاری به اندازهی نوشتن، به دیوار زل زدن، فکر کردن، خاندن و ارتباط مجازی برایم لذتبخش نبود.
اغلب همین علایق بوده ولی نمیخاستمش اغلب، چون گفتند درونگرایی. گفتم یعنی چی؟ گفتند یعنی اجتماعی نیستی و انزوا طلبیدهای. به خودم گفتم عجب، فلانی؟ راست میگویند؟ نظر خودت چیست؟ اجتماعی نیستی؟
من متعلق به همهام؟
دربارهی ارتباط
یکی گفت: «باید اجتماعی باشی» و دیگری اضافه کرد: «درونگرا نباش، برونگراها چون اجتماعیترند قدرتمندترند.» و آن یکی نوشت: «دنیا دنیای ارتباطات است و انسان موجودی اجتماعیست.»
بعد از شنیدن این حرف ها کچلِ از بند ناف رها شده تا الان کچل این سوال مانده که چگونه اجتماعیتر شود؟
او به گروههای زیادی پیوست. اول به تیم پدر و مادر اضافه و با خاهر و برادرش همتیمی شد. مدرسه که رفت در گروه کلاساولیها جا گرفت. دانشگاه رفت و با محل تحصیل و رشته و سال ورودی، گروه خود را مشخص کرد. در اینستاگرام با فالورهایش هماستوری و همپست شد. در شغل و ازدواج و تیم مهاجرین هم سرکی کشید.
اما گروههای زیاد کلافهاش کرد. باید انرژی بیشتری میگذاشت تا میتوانست گروههای خود را حفظ کند. باید وقت بیشتری میگذاشت ولی سردرگم و کلافه بود و تمایل داشت به شکم مادرش برگردد. او ترجیح میداد همان کچل بندنافی باقی بماند تا این که با بندهای گرهخورده و توی هم رفتهی ارتباطاتش وَر برود، و وقتی به گوشهی اتاق خزیده بود و تنهایی میطلبید مدام از خودش میپرسید: چرا باید اجتماعیتر شوم؟
کلاف ارتباطات:
«اولین داماد تاریخ، اولین کلافباز بود»
محمد یک فرزند خوب برای مادر و یک شوهر خوب برای زنش است. اما وقتی رابطهی مادرشوهر و عروس به هم پیچید، نه دیگر فرزند خوبی بود و نه شوهر خوب.
محمد وسط معرکه مانده بود و نمیدانست چه کار کند. اما فشار را حس میکرد و در خلوت توی سر خود میزد.
با خودش فکر میکرد به من چه؟ اما چه خودش را کنار میکشید و چه میانجیگری میکرد اوضاع بدتر میشد.
به این حالت میگویم «کلاف گره خوردهی ارتباط».
قرار گرفتن در این شرایط باعث میشود بیشتر به اهمیت حل مسئله پی ببریم، چون مجبوریم و وسط قضیهایم.
کچلِ انزواطلبیده از خود میپرسد چرا باید اجتماعی باشم و محمد به او میگوید برای این که بتوانی روابط بهتری بسازی و مسائل را بهتر حل کنی.
اما کچل معتقد بود که وقتی ارتباطی نباشد مشکل ارتباطی هم وجود ندارد. مثلن اگر مالی نباشد مشکل مالی هم وجود نخاهد داشت. او فکر نمیکند که به بودن در اجتماع نیازی داشته باشد برای همین کنج اتاق را ترجیح میداد.
باک خالی ارتباطات:
«بنزین بزن؛ قبل از اینکه زیر فشار نیازهایت بزایی»
روزی کریم و زنش به گردش رفتند. کریم گفت بنزین کم است اما ما را تا پارک میرسانَد. تا رسیدند زن دردش گرفت. کریم فکر میکرد بنزین کافیست اما وسط راه تمام شد و زن زایید.
کریم هم یک دور از ترس زایید و به اهمیت رابطهی بنزین و زاییدن بیشتر پی برد.
او بعدها گفت فکر نمیکردم بنزین کم بیاید. فکر نمیکردم زنم آن موقع بزاید. فکر نمیکردم اینگونه به پمپ بنزین نیاز پیدا کنم.
کریم به کچل گفت: «گاهی چیزی را میخاهی که حیاتیترین نیازهایت به آن ربط دارد و اگر تو متوجهی این ارتباط نشوی به خاطر نبودنش وسط راه میزایی. وقتی گرسنهای غذا میخاهی و غذا پول میخاهد. آیا میتوانی بگویی به پول نیاز ندارم؟ تو برای رفع نیازهایت به پول نیاز داری. تو با پول رابطه داری و تا وقتی این چنین است، تو نیاز مالی خاهی داشت و چون مالی نداری پس مشکل مالی داری.
تو برای رفع نیازهایت به ارتباط نیازمندی و حالا که به یک گوشه خزیدی و کاری برایش نمیکنی، مشکل ارتباطی خواهی داشت.»
کچل که دید کلافش گره خورده و باکش خالی است و اگر ادامه بدهد ترمزش میبُرَد و سیمهای ارتباطیاش اتصالی میکند و شاید کار به آتشسوزی هم بکشد، به این فکر کرد که آدم اجتماعی کیست؟ آیا کسیست که خودش را بیندازد توی گروههای مختلف و تا جایی که میتواند خودش را تکثیر کند؟
آیا آدم اجتماعی کسی است که همه جا هست؟
-میگم به نظرت آدم اجتماعی کسیه که همه جا هست؟
ظرفهای شسته شدهاش را داخل کمد گذاشت.
-همه جا؟ نه لزومن. ولی انگار کسی که توی جمعهای زیادی پذیرفته شده اجتماعیه.
-پذیرفته شده؟ یعنی اگه بخام اجتماعی باشم باید توی جمعهای زیادی پذیرفته بشم؟
_هممم. آره احتمالن.
_ولی که چی خب؟ بودن توی جمعهای زیاد رو میگم. اگه ندونم چرا اونجام به چه دردی میخوره؟
-خب بفهم که چرا اونجایی و چه ربطی به اونا داری.
_چه طوری؟
چگونه ببافیم؟ قالی به من چه؟
دربارهی بافت
امروز به دیدن دنیا از نزدیک علاقهمند شدم. سدنا گوشیام را برداشته و از رومیزی عکس گرفته بود. تا حالا این تکهپارچه را اینقدر از نزدیک ندیده بودم. تار و پود. وقتی نزدیک میشوی تار و پود را از هم جدا میبینی و دیگر پارچه برایت یک جسم یکپارچه نیست. و وقتی دورتر میروی بافت را میبینی و اینبار همهچیز یکدست و طرحدار به نظر میآید.
پارچه مجموعهای از نخهاست؟
اولین جملهی کتاب زیست دبیرستان که یادم مانده این بود: «کل، چیزی بیشتر از مجموع اجزاست.»
کل یعنی اجزا و ارتباطات بین اجزا.
پارچه یعنی تار به پود چه ربطی دارد. یعنی این نخ از بالای نخ دیگری میرود یا از پایینش؟
بافت حاصل اجزای مایل به ارتباط است. حاصل سلولهایی که انزوا نطلبیده و به بغلدستیشان گفتهاند: هی تو، با من دوست میشی؟
پارچه چیزی بیشتر از نخهایش است.
بافت چگونه ایجاد میشود؟
شاید بهتر باشد ابتدا بپرسیم بافت برای چه ایجاد میشود؟ میخاهی پارچه ببافی؟ میخاهی قالی ببافی؟ میخاهی حرف ببافی؟ میخاهی داستان کوتاه ببافی؟ میخاهی شعر ببافی؟
میخاهی در نهایت چه چیزی با چه کارکردی داشته باشی؟
-میخاهم قالی ببافم.
سوال بعدی این است که چه طرحی را میخاهی؟ این برمیگردد به این که چه قدر زیبایی را میشناسیم و ربطی بین زیبایی و کاربرد قائل میشویم یا نه؟ یکی میخاهد قالیاش را بزند به دیوار و دیگری میخاهد پهن کند زیر پا. هر دو باارزش است و هنر میطلبد اما طرح روی دیوار با طرح زیر پا فرق دارد یا نه؟ اگر بخاهیم به اوج کار هنری در هر دو برسیم بهتر است تفاوت قائل شویم. یا حتا اگر خاستار خلاقیتیم. اوج خلاقیت با رفع نیازهای ما گره خورده. یک قالی با طرح برجسته و زبر حتا اگر قشنگترین رنگها را داشته باشد وقتی زیر پا انداخته شد و پا را آزرد دیسلایک میگیرد و فحش و کامنتهایش میشود: «من با این قالی ارتباط نمیگیرم و به درد نمیخورَد.» اما روی دیوار که باشد میشود یک اثر ماندگار، حتا اگر عدهی کمی آن را ببینند و به تولید انبوه نرسد و زیر پای همه پهن نشود.
حالا باید مواد اولیهی قالی را تهیه کنیم.
اول بگو ببینم. قالیبافی بلدی؟ آموختن را با مواد اولیه قاطی میکنم چون وقتی از دار و چلهکشی و نخ حرف میزنیم اول باید بدانی که دار چیست و نخ چیست و چلهکشی چگونه است. در مراحل قبل، یادگیری از نوع دیگری بود. باید هدف و کاربرد و مفهوم زیبایی را میدانستی و الان باید ابزار را هم خوب بشناسی.
مواد اولیهی بافتی که میخاهی بسازی چیست؟
مثلن کلمه که جای پشم نمیگیرد در قالی، همانطور که پشم جای کلمه نمیگیرد در شعر. حالا پشم میخاهی یا کلمه؟
نخ را گرفتی، دار را به پا کردی و نخ را به دار کشیدی، پایهی قالی را بنا کردی یا به اصطلاح چلهکشی کردی.
الان که ادای بافتن در میآوری دقیقن بگو داری چه غلطی میکنی؟ این مرحلهی بعدیست که میشود شناخت الگوی بافتن. این میشود ارتباطی که بافت تو را تشکیل میدهد. اجزای کارَت با هم قهرند یا میگویند سلام با من دوست میشی؟
هر چه این پیوند محکمتر باشد، بافت تو یکپارچهتر به نظر میرسد و ناگسستنیتر.
گره بزن، گره بزن. طرح را بپا.
دقت بکن و روی کار چشم بگذار. اشتباه هم ممکن است. فرق تو با ماشین قالیبافی همینهاست. دقت و اشتباه انسانی. این میشود کارِ دست.
کار که تمام شد نوبت تراشیدن است. اینجا حساس باشد. نه آنقدر محکم بتراش که تار و پود جمله را از هم جدا کنی و نه آنقدر شل که کلمات اضافی همانطور نخنخ باقی بماند.
چه دارم میگویم؟ قالی که جمله ندارد. چه داری میگویی؟ قالی به من چه؟
آدم اجتماعی کسیست که بافت مناسب خودش را پیدا میکند و حضورش در آن بافت تار و پود بامعنایی ایجاد میکند.
گفتم: «ولی که چی خب؟ بودن توی جمعهای زیاد. اگه ندونم چرا اونجام به چه دردی میخوره؟»
-خب بفهمم که چرا اونجایی و چه ربطی به اونا داری.
-چه طوری؟
دنیا به ماچه
دربارهی ربط
«به من چه؟» سوال خوبی برای شروع درک ربط من به دنیای من است.
«به من چه» همیشه با یک قیافهی حق به جانب و شانهی بالاانداخته همراه نیست. در واقع زمانی سودمند است که واقعن یک پرسش از روی کنجکاوی باشد.
شاید برای شما هم پیش آمده که کسی واکنش بدی نسبت به یک موضوع شخصی شما داشته و شما گفتهاید «به تو چه» یا دستِکم پیش خودتان بارها این جمله را نشخار کردهاید و حتا خشمگین و رنجیده شدهاید.
-به تو چه من ازدواج کردم یا نه؟ ها؟
-به تو چه من رژیم میگیرم یا نه؟ ها؟
من زمانی شجاعت گفتنِ «به تو چه» را پیدا کردم که پرسیدنِ «به من چه» را بارها تمرین کرده بودم.
شاید در نگاه اول فردی که میگوید «به تو چه» خشمگین به نظر برسد و خب درست است. خشم در اثر ناامنیای که فرد مقابل ایجاد کرده به وجود آمده و بلخره وجود دارد. این خشم واقعیست و تبدیل به هورمون استرس شده، فشار خون را بالا برده و تنش ایجاد کرده است. یک رویکرد طبیعی بدن برای مواجهه با خطر.
چه خطری؟ آیا لحن مهربان و آرام، جملات طنزآمیز و نیتهای خیرخاهانه میتوانند خطر ایجاد کنند؟ بله. زمانی که حس کنیم موجود بیگانهای وارد حریم شخصی ما شده، همانطور که یک لنفوسیت به عامل میکروبی حمله میکند ما هم واکنش نشان میدهیم.
اما این خشم چه خاهد شد؟ ممکن است تبدیل به کتک زدن شود، یا بشود «به تو چه» یا بشود «با هر شخص همانطور که هست حرف میزنم و اگر به من میگوید رتبهات چند شده من هم میگویم شما خودت چند کلاس سواد داری؟»
یا ممکن است درونی شود. بیفتی به جان خودت و خود را زیر سوال ببری.
گفتنِ «به تو چه» کمککننده است. نه این که جوابی باشد برای تخلیهی خشم و تحقیرِ بقیه که صرفن یک جوابی داده باشی، نه. اگر میگویی «به تو چه» و بدانی که واقعن به او ربطی ندارد و در واقع به حقوق خود حفظ حریم شخصیات آگاه باشی، آن موقع میتوانی خشم را بهتر مدیریت کنی.
اما چگونه به حقوقم آگاه باشم؟ با پرسیدنِ «به من چه». خیلی از حقوقی که ما داریم را بقیه هم دارند. احتمالن مطالعهی رفتار خودمان راه آگاهی را هموارتر کند.
مثلن جواب کنکور آمده و تو یاد دخترعمهی کنکوریات میافتی و زنگ میزنی که حالش را بپرسی. خیلی اتفاقی و طوری که انگار یادت نبوده از او میپرسی که راستی رتبهی کنکورت چند شد؟ اینجا پاسخ به پرسش «به من چه» میتواند تو را از خشم دخترعمهات نجات دهد.
-به من چه که رتبهی کنکورش چند شده؟
اگر جوابت «خب چی میشه مگه، سوال بود پرسیدم» یا «وااا خب کنجکاوم» یا «بلخره که چی؟» است بهتر است سوالت را نپرسی چون چیزی به تو اضافه نمیکند. مسئله این نیست که او جواب می دهد یا نه، مسئله این است که با پرسیدن سوال به دردنخور ریسک تولید خشم را بالا میبریم. پشت این سوالات میتواند پیچیدهترین امیال فرد باشد ولی تا ته همانها هم بروی چیز سودمندی نمییابی.
حالا موقعیت را برعکس میکنیم. کنکوریای و دختر داییات زنگ زده که حالت را بپرسد که ناگهان یادش میآید که تو کنکوری بودی؟ رتبهات چند شد؟
کسی که به «به من چه» فکر نمیکند باید به «به تو چه» ناشی از خشم پاسخ دهد.
شاید من هیچوقت نگویم به تو چه. شاید دلم بخاهد تو را بپیچانم. اما مسئله خشمی است که به وجود آمده. یک دخترداییای بعد سالها زنگ زده و جفت پا پریده تو زندگی من، احساس ناامنی ایجاد کرده و من استرس بیشتری را تحمل کردهام. این خشمها تبدیل به چه میشوند؟ به سوالاتی مثل:
نکند او حق داشته رتبهام را بپرسد؟
نکند او حق داشته وزنم را بداند؟
نکند او حق داشته سنم را بداند؟
نکند او حق داشته بداند من کِی بچهدار میشوم؟
نکند اینها عادی است و من خیلی حساس وغیر عادیام؟
نکند بگویند این آدم عصبی و خشمگین است؟
نکند واقعن حق نداشتم که عصبانی شوم؟
نکند تقصیر من است؟
گفتن به تو چه شجاعت میطلبد زیرا باید به سوالات زیادی مثل سوالات بالا پاسخ داده باشی. یعنی با حجم زیادی از خشم، تحقیر و شرم روبهرو شده باشی.
شجاعت میطلبد چرا که باید تمرینِ «به من چه» میکردی.
نکند به من ربط دارد که فلانی چند کیلو است؟
نکند به من ربط دارد که چرا فلانی ازدواج نمیکند؟
نکند به من ربط دارد که فلانی درسش را ادامه میدهد یا نه؟
نکند اگر ندانم این چیزها را از قافله عقب بمانم و شبیه احمقها شوم؟
بعد میرسی به سوال اصلی که پاسخهای تشریحی دارد، هر کدام از آیتمها سه نمره:
وزن و سن و رتبه و وضعیت تاهل و فرزند و تحصیل فلانی به من چه؟
اینجاست که رابطهی خودت با دنیا را پیدا میکنی و جایگاهت مشخص میشود.
اگر به دنیا ربط داریم که داریم بهتر است ببینیم چه ربطی داریم؟ ربط ما چه جایگاهی برای ما میسازد؟ و چه جایگاهی برای دیگران؟
اصلن دنیا به ما چه؟ و ما به دنیا چه؟
گفت: «خیلی راحته. از خودت بپرس اینجا چه غلطی میکنم و فکر کن که آیندهی بودن توی این جمع رو چجوری میبینی؟ اینطوری بهتر میفهمی چه ربطی به اونجا داری. فقط این که جوابت رو بنویسی بهتره. فکرهای توی دستشویی رو شیلنگ بگیری میرن فاضلاب، اگه ننویسیشون. بنویس تا بدونی با خودت چندچندی دیگه.»
-اوهوم. میگم کتری هنوز آب داره، میشینی یه چایی بزنیم و صحبتمون رو ادامه بدیم؟
من «تایپ C» بودم اما اون «USB» دوست داشت
دربارهی رابط
«راه دیگری نبود، باید حرف میزدم.»
خجالتی بودم. این را بقیه میگویند. بلد نبودم. این را خودم میگویم. بلد نبودم حرف بزنم. به نظر ساده میآید. همهی ما تا یک سالگی اولین کلمات خود را گفتهایم و بقیه هم گفتند آره دیگر، بچه بلد است بگوید بَبَ، مَمَن. بزرگتر شدیم و گفتند: به عمو سلام بده عمهقوربان. سلام گفتیم و فکر کردند گامهای بزرگی در راستای آموزش زبان برای ما برداشتهاند.
اما واقعیت آنجا برایم تلخ شد که نتوانستم تا مدتها تنهایی به بازار بروم. همیشه کسی بود که اگر هم حرفی زدم، باشد تا تایید کند و بگوید درست گفتی. نه لزومن مستقیم ولی حضور آدمها تا حد زیادی از استرسم کم میکرد.
از بازار متنفر شدم چون فکر میکردم من را بیعرضه میدانند و معتقدند فروشندهها جنس را توی پاچهام میکنند.
بیعرضه بودم. این را بقیه میگویند. بلد نبودم. این را خودم میگویم. بلد نبودم حرف بزنم. به نظر ساده میآید. میروی و میگویی سلام این چند است؟ او هم میگوید دو تومن. تو با خودت فکر میکنی آیا گران است و این جنس با این قیمت میارزد یا نه؟ نمیدانی. به مغازهی دیگر میروی. دوباره میپرسی. میگوید دو تومن. میروی بعدی. آن هم میگوید دو تومن. میتوانی تا ابد در بازار بچرخی یا بازار را عوض کنی. اما نگاهی به جیبت میاندازی یا نگاه به وقت و نیازت میکنی و میبینی اگر دو تومن را بدهی به صرفهتر است. این که قیمتش زیاد بود، چه شد که تصمیم به خریدن گرفتی؟ این که دخلت با خرجت نمیخانَد چه؟ این که در یک ماه ده تومان داری و الان در یک دقیقه دو تومانش را نداری چه؟ این بیعرضگی نیست؟ نه، نیست. این شرایط تخمی بازار و شرایط تخمیتر میزان درآمد ماست.
بیعرضه بودم. این را بقیه میگویند. بلد نبودم. این را خودم میگویم. زبان بلد نبودم. به نظر ساده میآید اما ساده نیست. مخصوصن اگر آن را یاد نگرفته باشی. یادگیری از دقت میآید و وقتی به قدری حس بد داری که نمیخاهی پایت را در محیط بگذاری چه دقتی؟ چه کشکی؟
با الهه و ندا که حرف میزدیم، الهه توجه ما را نسبت به زبان جلب کرد و من به آن احساس غریبی با بازار فکر میکردم. القای این حس بیعرضگی به خودم تا مدتها باعث شده بود در اولین مغازه جنس مورد نیازم را بخرم چون نمیتوانستم با رفتن به هر مغازه قیمتها را بسنجم و مقایسه و انتخاب کنم. این حس بد، مغازه به مغازه با من میچرخید. تا این که متوجه شدم که من فقط زبان بازار را بلد نیستم.
«زبان»، رابط من و بازار بود.
باید زبان را میشناختم، رفتارم را انتخاب و حرف زدنم را با موقعیت تنظیم میکردم. باید رابطه را با شناخت رابط شروع میکردم. با شناخت زبان.
گفتم: «من هنوز با اون قسمت «پذیرفته بشیم» مشکل دارم. وقتی وارد جمعی میشیم در واقع ما هم داریم اون رو میپذیریم. این یه مسئولیتی میاره و جوابِ چرا اینجام کاملتر میشه. اینجام چون ازشون یاد میگیرم، اینجام چون از من یاد میگیرن و این رابطه دوطرفهس. جواب چرا اینجام میتونه به اشتراکات ما با بقیه ربط داشته باشه. این اشتراک میتونه توی علایق باشه، توی خدماتی که به هم میدیم، یا…»
_یا زبان مشترکی که بینمون هست و ما رو به هم پیوند میده وهمدلمون میکنه.
_زبان شاید کل ماجراست.
_شاید هم فقط رابط خوبیه.
-و یه شروع خوب.
ادامه دادم: «بهتره با چه زبونی باهات حرف بزنم؟»
خرمایی برداشت و گفت: «چه بدانم. با زبان آدمیزاد.»
به یک درزیاب نیازمندیم
سانسور در رابطه
جملهای که از دوستم شنیده بودم احساس ناراحتی و خشمی را در من برانگیخته بود.
در کتاب «ارتباط بدون خشونت، زبان زندگی» از چهار مرحلهی ارتباط بدون خشونت (NVC) نام برده بود:
مشاهدهها؛ احساسها؛ نیازها؛ تقاضاها.
طبق گفتهی نویسنده این روش مجموعهای از فرمولها نیست و یک فرآیند یا حتا یک زبان است، پس میتوانم آن را با موقعیت و الگوی زندگی شخصی خودم منطبق کنم.
دیروز دوستم در من احساس ناامنیای که در این دنیا داشتم را دوباره زنده کرد. دوباره آن نشخارهای فکری در مورد سانسور به من بازگشتند و شدت گرفتند. شده بودم یک گلوله از احساساتی مثل خشم، ترس، نفرت و ناراحتی.
وقتی کسی میگوید «نمینویسم چون ترس از خانده شدن دارم» درکش میکنم. وقتی کسی میگوید «من از خودم روایت نمیکنم چون ترس از قضاوت شدن دارم یا این که میترسم این مطالب را بر ضدم استفاده کنند» هم درکش میکنم.
من مینویسم و تصمیم گرفتهام که حرفم را بزنم چون حس میکنم بغلدستیام باید این حرفها را بشنود. همانچیزی که فرسی در «با شما نبودم» میگفت.
جملهی دوستم را شنیدم. مشاهدهی دقیق گفتهها مرحلهی اول است. خوشم آمد یا نیامد، مهم نیست، فقط سعی کردم دقیقن به یاد بیاورم چه چیزی را شنیدهام. «نباید میگفتی ۲۲ بهمن، اینها منتظرند که از ما آتو بگیرند و برایمان دردسر درست کنند.»
بعد به این فکر کردم که آن جمله، چه احساسی در من به وجود آورد که پیشتر برایتان گفتم. به قسمت نیازها میرسیم، احساسِ به وجود آمده به کدام نیاز من ربط داشت؟ قطعن به نیاز جنسی. میخاستم چیز نداشتهام را در آزادی نداشتهی فکر خودم و دوستم و وضعیت بیفرهنگی موجود و غیر موجود فرو کنم. من نیاز به جنسی از زندگی دارم که آزادتر باشم و سانسور کمتری در آن داشته باشم.
حالا تقاضا. بنشینم و شعار بدهم؟ مرگ بر سانسور و آسانسور؟ شاید. اما مثل فرسی «من فکر میکنم اگر ندایی دارم که باید به بغل دستی برسد، این ندا پس به هر قیمتی هست باید رسانده شود. اگر من بمانم و صبر کنم که سانسور را بردارند آن وقت ندا توی دلم میماسد و فطیر میشود، و اسباب رودل روحی خانه خراب کنی میشود. من باید درزها را پیدا کنم و ندا را بفرستم.»
درزیاب: کسی که راهباریکهها را برای انتقال حرفهای نبایدگفتنی و نشایدشنیدنی پیدا میکند.
حالا شاید بگویید کوتاه بیا زن، چه بدانم، ۲۲ بهمن و مسائل سیاسی و فلان خوب استها ولی کمی به جوانیات رحم کن، تو بسیار تاثیرگذار و پرچمدار یک ملت و امتی و این خطرناک است حسن. میدانم، میدانم که این توهم نیست و بلخره کل دنیا دارند نگاه میکنند که من چه میگویم، اما مسئله این بود که ۲۵ام را که ولنتاین است با ۲۲ام قاطی کرده بودم و داشتم با شوخی به دوستم گِله میکردم که ۲۲ بهمن به چه دردمان میخورَد؟ مایهی تباهی نسل من و توست. بله. من در تاریخ ضعیفم متاسفانه. امان از ۲۵ بهمن. بله.
اما احساس میکنم من ۲۳_۲۴ بهمنم. مثل همان رنگینپوستی که نه سیاه و نه سفید است و هم در آفریقا و هم در اروپا از نژادپرستان کتک میخورَد. همین حس برای منی که در این شرایط متناقض زندگی میکنم هم به وجود آمده. انگار که درون یک شکاف ساکن شدهام. بین دو باور سنتی و جدید و اگر نشانی از من باشد کتک خوردنی در راه است.
تناقض را حس میکنید؟ تناقض بین یک جمعیت با رویکرد محافظهکارانه و یک جمعیت با رویکرد نوگرایی. (نمیگویم نسل، بحث آنقدرها که برچسب میزنیم، به دهه شصتی و هفتادی و هشتادی ربط ندارد. البته که زمانه و ترندهای زمانه تاثیرگذارند ولی نمیتوانم آن را ملاک ببینم.)
گفتم: «میدونی؟ حس میکنم نه من زبون کسی رو بلدم و نه کسی زبون من رو. انگار آدمها یه پوسته کشیدن دور خودشون، سفت و محکم، و از زیر اون پوست حرف میزنن و این باعث میشه منم یه پوسته بسازم واسه خودم.»
-چرا؟
-برای محافظت از خودم دیگه.
-از حرف زدن با آدمها میترسی؟
-چه جوری به کسی که پشت قلعهشه و سلاحهاش رو ردیف کرده توی حلق من، و از من میخاد نترسم و وارد قلعه بشم اعتماد کنم؟ تناقض هست بین چیزی که نشون میدن و چیزی که هستن.
-خب اگه تو هم بری توی قلعهی خودت، چه جوری میخای به یه زبان مشترک با آدمها برسی؟ وقتی دیده نشی و مواجه نشی، اصلن زبان به دردی میخوره؟
-دیگه نمیخام آسیب ببینم.
-خب چرا میری سمت آدمِ توی قلعه که تمایلی به بیرون اومدن نداره؟ چرا میری سمت اونی که پوستهی ضخیم دورش ساخته؟
-نمیدونم. آخه پیش میآد. دست روزگاره دیگه.
-که شستشو نشون میده و میگه بیح.
-برو بابا. بکش اونور، کردی تو چشممون انگشتتو. فکر کنم من هیچ کودوم از جمعهایی که توش بودم رو انتخاب نکردم. آدمهاش رو.همیشه دست روزگار بوده و منم پذیرفتم و ادامه دادم. تو مدرسه و دانشگاه همکلاسیهام رو انتخاب نکردم و توی خابگاه هماتاقیهام رو. مثلن خود تو. خداوکیلی اگه دست من بود یه روزم توی نکبت رو تحمل نمیکردم.
-زر نزن، از سرت زیادیام. ولی برای ساختن چیزی که میگی، همون چینش آدمهای اطرافت، چیکار میشه کرد؟
-میشه اصلن کاری کرد؟
-نه، منتظر میمونی شست سرنوشت بره تو کونت.
بییار ظهور کن، یار خودش میآیه
ساختن جمع مطلوب
به کلمهی حضور فکر میکردم و ظهور. به خودم فکر کردم. من در بسیاری از جمعها حضور دارم اما ظهور نمیکنم.
یک زمانی مطمئن بودم کسی من را از مدرسه به یاد نخاهد داشت. از آنهایی بودم که رقیه خاله به مامانم میگفت.
-دختره اینقدر خوبه، آسه میره آسه میآد. راه صاف رو میره و میآیه. (حالا انگار بقیه قر میدادند و صاف میرفتند و کج میآمدند. ولمان کن بابا حال نداریم.)
این وضعیت در کلاسها هم بود. سوال عجیب؟ تعطیل. تشر معلم؟ تعطیل. تشویق معلم؟ تعطیل. حاشیه؟ تعطیل. افتخارآفرینی؟ تعطیل. زرنگ کلاس بودن؟ تعطیل. تنبل کلاس بودن؟ تعطیل. ماست. خوب هم بود. خوش میگذشت اما نبودم. در هیچکدام یک از آن روزها، در هیچکدام یک از آن کلاسها نبودم. ظهوری نداشتم. کاری نمیکردم که من باشد و جوری نبودم که من باشم. صرفن یک دانش آموز بودم.
نگاه میکنم به دانشگاه. همان، همان. همان وضعیت.
تف توی وضعیت.
اما حالا حضور را از ظهور جدا میکنم. برای ساختن جمع مطلوبم باید از خودم علائم حیاتی نشان بدهم. بیشتر ارتباط بگیرم و از همه مهمتر بیشتر کار جدی و متمرکز انجام بدهم و از همه مهمترتر این را نشان هم بدهم.
اعتراف میکنم که از خود را نشان دادن میترسیدم و این کار را بد میدانستم. شاید چون نگاهم به دهن رقیه خانمهایی بود که منتظر بودند دختری کمی شاد و شنگول باشد تا بگویند نیگا نیگا، اومده خودشو نشون بده. یا کسان دیگری که میگویند نشان دادن خود، پاچهمالی است. احساس میکنم بد نبود. هیچوقت از خود گفتن و خودی نشان دادن بد نبود. این خلاف تواضع نبود. این فخرفروشی نبود. این پاچهمالی هم نبود. شاید هم بوده. شاید هم داستان دارد این ظهور کردن بعضیها. در جایی، در جایی نامربوط. اما مثل توصیفات داستان که باید کاری کند، توصیفات داستان خودمان هم باید کاری کند. بیهوده نباشد. زیادهگویی نباشد. نتیجه. نتیجه داشته باشد. ربط داشته باشد. شاید ظهور کردن با این نیت باعث شود جمع مطلوبم را بسازم. همان جمعی که میتوانم امیدی داشته باشم به خودم و آنها برای تغییر و رشد خودم و آنها.
در اطرافیانم دقت میکنم. توصیهی به چراغخاموش پیش رفتن را زیاد شنیدهام. من هم تا جایی قبولش دارم. اما وقتی ارتباط را مختل کند چه؟ این که انرژی بگذاری برای خاموش کردن چراغها میارزد؟ یا منظور این است که به زور خودت را در چش و چال ملت فرو نکن. توی چشم کردن با خودی نشان دادن متفاوت است. اولی مثل توصیفات ناکارآمد داستان است. آدم را نمیگیرد. تاثیرگذار نیست. اما دومی حاصل فکر و تلاش است. به اندازه است. آدم را به کاری وا میدارد، مثل فکر کردن.
البته کسی منتظر ظهور آن که هیچ نشانی از خود ندارد نیست، پس برای ساختن جمع مطلوبم بهتر است جای حضور خاموش در کنج کلاس مدرسه و دانشگاه، در جمعهایی که دوست دارم، در فضاهایی که باعث رشدم میشوند، کار معنادار و باربطی برای خودم دست و پا کنم و ظاهر شوم.
پرسیدم: «چایی؟»
-چیز دیگه هم داری مگه؟ بریز.
-گیرم جمعی رو هم ساختم که فکر میکردم جمع منه. ذوق زیادمم خرجش کردم. حالا باید به زور نگهش دارم؟
-خب حیفه. اگه میتونی کاری کنی که از هم نپاشه خوبه، ولی به زور یعنی چی؟
-همین چند وقت پیش توی گروهی بودم که روز اولی که هم رو دیدیم داشتیم بال درمیآوردیم از خوشحالی. ولی اونقدر سوتفاهمات و بیاحترامیها زیاد شد که در نتیجه پاچیدیم. فکر میکردم این جمع قراره اونقدر خاطرههای خوب بسازه که اوففف ولی… ولی نمیدونم. نباید پیشپیش ذوق میکردم نه؟
به پروندههای باز رابطه: سوءتفاهم شده باور کن
دربارهی موانع ربط
داشتم به سوءتفاهماتی که برایم پیش آمده فکر میکردم. شاید هم برایش. شاید هم برایشان.
جملات «نه باور کن آنطور که تو فکر میکنی نیست»، «من منظوری نداشتم»، «من منظورم این نبود»، «اشتباه فهمیدی»، «حرفم رو خوب نشنیدی» تکرار میشوند.
-چرا دو آدم از یک حرف دو برداشت مختلف دارن؟
-چون دو تا آدم مختلفن.
-اینطوری که همیشه دعواست.
-باید به تفاهم رسید.
-چطوری؟
-با حرف زدن.
-چجوری حرف بزنم که سوءتفاهم رو برطرف کنم؟
-این کار نیاز به همکاری دو نفر داره، ضمیر مفرد به کار نبر.
-چطوری حرف بزنیم که سوءتفاهم رو برطرف کنیم؟
-نمیدانم. معمولن سوءتفاهمی در اطرافم رفع نشده. کدورت شده، قهر شده، زخم شده و با سوءتفاهمهای بعدی پروندهی گناهانشان سنگینتر شده.
-تحمل بحث داری؟
-یعنی چی؟
-یعنی یکی بشینه جلوت و حتا سسشر ببافه ولی چون برات اون رابطه مهمه تف نکنی تو صورتش و نگی برو گور بابات.
-چرا باید تحمل داشته باشم؟ آدم سسشرگو رو باید انداخت دور. این آدم سمیعه.
-یه رابطهای برات مهمه و با بیشتر شدن سوءتفاهمها تبدیل میشه به یه رابطهی بلاتکلیف. تحمل بحث برای رسیدن به یک تصمیم و یک تکلیف. شاید اون تکلیف این باشه که هر دو بیشتر مطالعه کنیم یا بریم پیش یه مشاور تا بفهمیم که نیاز داریم رابطه رو جور دیگهای درک کنیم و یا بفهمیم شاید بهتر باشه همدیگه رو ترک کنیم.
-خب. گیریم تحمل بحث داشتیم. بعدش؟
-فکر کنم بعدش تلاش و صبر باشه. به نظرم هر رابطهای نیاز به علم داره. یا این از تجربهی خودت به دست میآد یا با مشاور یا مطالعهی کتاب یا یا یا. ولی یه جوری به دست میآد. این میشه تلاش. این که به دستش بیاری.
صبر میخاد چون سوءتفاهمها آدم رو میرنجونه و آدمها به زمان نیاز دارن تا رنجیدگیشون کمتر بشه.
-اگه طرف مقابل تقصیرش بیشتر بود چی؟ اگه سوءتفاهمه واقعی باشه چی؟ چرا باید این همه تحمل و تلاش و صبر کنم؟
-این رو اون اول گفتم. دوباره میپرسم. اون رابطه برات مهمه؟ میتونی بگی نه. میتونی بگی دلم نمیخاد دیگه توی این رابطه باشم. این حق توعه. میتونی هم بگی آره برام مهمه. میخام نگهش دارم. پس؟
-تحمل بحث، تلاش و صبر؟
-از کلمهی بحث خوشم نمیآد. گفتگو. گفتگو بهتره. ممکنه به جر و بحث هم کشیده بشه. هر گفتگویی خوشگل و تروتمیز نیست که. برای همین میگم تحمل. چون کار سختیه.
اینجوری میشه که: تحمل گفتگو، تلاش برای یادگیری رابطه و بهبودش، تحمل گفتگو، صبر و انعطاف برای بهتر شدن حال هر دو نفر، تحمل گفتگو.
-اگه هیچی درست نشد چی؟
-مگه قراره همهچی درست بشه؟ هممم. پذیرش پروندههای باز. فکر نکنم توی یه رابطه همهی پروندهها بسته بشن.
-این مسئله رابطه رو بلاتکلیف نمیکنه؟
-سوالهای سخت میپرسی نصف شبی. اگه تحمل به جریان انداختن دادگاه رو بعد از رسیدن اطلاعات و مدارک موثق داشته باشیم، خب نه. پرونده یه مرحله جلو میره و درجا نمیزنه. البته باید ببینی هر پروندهای ارزش دادگاه راه انداختن داره؟
-پس من فقط در حضور وکیلم حرف میزنم.
-من هم برای بار سوم میپرسم، آیا وکیلم؟
لیلیلیلی.
گفت: «از دوستی، دوست داشتن رو بگیری چی میمونه؟»
-.واقعن خیلی خوشحال بودم.
-خب طبیعیه.
-یعنی میگی چش نخوردیم؟
-کسشر نگو. این حق توعه که از دوست داشتن آدمها ذوق کنی.
-اگه آخرش خوب نشه چی؟
-یعنی چی؟
-یعنی رابطمون تموم بشه، دلم ازشون بشکنه.
-خب یه شروع دیگه.
-یه اعتماد دیگه؟
-یه اعتماد دیگه.
-یه شکست دیگه؟
-شاید، ولی قبلش یه تلاش دیگه.
-یعنی یه تلاش دیگه؟
-یه تلاش دیگه.
روابط دوستانهای که دوست نساخت
دربارهی حذف رابطه و جدایی
-حساس شدی.
-شاید. وقتی حرف نمیزنیم حس میکنم یک دوست را از دست دادهام.
امروز به حذف فکر میکردم. شاید هم جدایی. به کلمهی دوست. همان که به هر کسی نمیگفتم و نمیگویم. دوست کیست؟ برایم مبهم است. رابطهی دوستانه را به گمانم میشناسم اما دوست را نه. رابطهی دوستانه میتواند همان نوعی باشد که در آن صمیمیت، نزدیکی، احساس امنیت و حریم بیشتری برای خودابرازی داریم.
میدانم دوست چیست اما میترسم بگویم دوستی دارم. بیشتر میل دارم بگویم نه این دوست نیست، همکلاسی است، هماتاقی است، خانواده است، معلم است، آشناست، غریبه نیست، فامیل است.
دوست. خیلی بدبینی است که بگویم ندارم. من رابطهی دوستانه را میپسندم ولی دوستی ندارم. خدایا. متوجه میشوید که این از ترس است؟ چون ریدهام، چون ریدهاند، چون ریدهایم در هر چه روابط دوستانه و من با داشتن این همه روابط دوستانه که منطقیست بگویم با این همه دوست، میگویم دوستی ندارم.
نمیخاهم نگاهم به شخص باشد. آدمها ناراحتم کردهاند نه روابط. نوع رابطه میتواند عوض شود اما آدم ها معمولن نه و من اگر منتظر عوض شدن آدمها بودم اذیت میشدم. این یک واکنش دفاعی است به ناراحت شدنهایم.
یک رابطهی دوستانه میتواند تبدیل به رابطهی دو فامیل بشود اما دخترخالهای که قبلن دوستت بوده الان میتواند فقط دخترخالهات باشد؟ مثلن. انگار وقتی با فرد طرفی احساسات بیشتری داری. من از این میترسم.
اما به یک نقطهی مشترک با آدمهایی که رابطهام با آنها عوض شده رسیدهام. «روزی تصمیم گرفتند که حرف نزنند.»
چرا میگویم آنها؟ چون در آنهایی که رویشان تحقیق میکردم، من برای صحبت پیشقدم میشدم. شبیه به هم بودند. رسمی، کوتاه و خشک. نوعی برخورد تحقیرآمیز و سرد. اما این تحقیق خطا دارد. چون در فضای مجازی و چت بوده و من نمیتوانستم به قضاوتم در مورد لحن مطمئن باشم. با فکر به این نکته در واقعیت جور دیگری رفتار کردم و دیدم رفتارها به شدت چت نبوده اما چیزی عوض شده بود که از همان جنس بود. سرد و خشک و ادا. ادا، ادا، ادا. من خودم استاد این بچهبازیها هستم و الان با یقین میگویم که خیلی ضایع است.
به نظرم اگر رابطهای برایمان ارزشمند است بهتر است گفتگو را به مجازی محدود نکنیم و حضوری و یا نهایت با تلفن ارتباط بگیریم. چت کردن لحن خاصی را نشان نمیدهد و ممکن است سوءبرداشت شود. اما این هم چیزی را عوض نکرد. شاید چون در واقعیت فقط خوشبرخورد بودیم و گفتگویی شکل نمیگرفت که مشکلی را حل کند.
شاید آنقدرها که برای من اهمیت داشته برای آنها نداشته و یک موقعهایی هم برعکس. همین است که رابطه با تلاش دو سمتش باقی میماند.
به حذف و جدایی فکر میکردم. به دوست. به این که به چه دردی میخورَند این روابط دوستانه اگر نتوانیم ارتباط موثری بسازیم که دست کم بشود در آن گفتگو کرد و یکی چس نکند و دیگری چستر.
نفسم را بیرون دادم و گفتم: «اما تلاش دوباره ترسناکه. یعنی باید یه چیزهایی رو تغییر بدی، و تغییر ترسناک و شاید دردناک باشه.»
-موندن تو جمعی که دوستش نداری چی؟
-همه همینن خب، کودوم جمعی کامله؟ همه مینالن. اگه قرار باشه سر هر چی بگم خداحافظ ما رفتیم که تنها میمونم.
-خب سر هر چی اینکار رو نکن. انتخاب کن که سر چیها بمونی و سر چیها بری.
اصلن جمع نامطلوب چیست؟
چرا سعی دارم جمع مطلوبم را پیدا کنم؟ اصلن ما جمع نامطلوب داریم؟ چیست؟ هر چیزی که ما را آزرد باید حذفش کنیم؟ از هر چیز باید چیزی یاد گرفت و از هر گوزی برق تولید کرد؟
فکر میکنم به جمع نامطلوب هم نیاز دارم. در جایی که آدم در آن آسیب هم میبیند و هیچچیز هم یاد نمیگیرد.
اما به جمع مطلوب بیشتر نیاز دارم. جایی که در آن رشد میکنی و زخمهایت سریعتر بهبود مییابند و میتوانی با آن به آینده امیدوارتر شوی.
میروم سراغ پاسخ این پرسش که چگونه جمع مطلوبم را بسازم چون این نیاز به عملی دارد و آن یکی شاید کمتر اراده بطلبد. (بودن در جمع نامطلوب). شاید هم چون از آسیبها خسته شده بودم و دلم میخاست کمی متمرکزتر و هدفمندتر باشم. نه مست و پاتیل. کمی بسازم، نه این که خودم را بسپارم به دست جریان بادهای نامطلوب. به گوزهایی که برقی ندارند و آزارت هم میدهند.
سکوت کرده بودیم. او سرش توی گوشی بود و من توی مغزم وول میخوردم.
گفتم: «به نظرت مشکل از منه؟ اینکه نمیتونم توی بعضی جمعها دووم بیارم. یا همین که دوستیهایی داشتم که از هم پاشیده. گاهی حس میکنم خودم آدم بدهی ماجرام. آخه کی به خودش میگه من بدم؟ یا مشکل از منه؟ همه میگن ما خوبیم دیگه. شاید حتا اصلن نمیدونیم اوضاعمون چه جوریه. چجوری آخه بفهمیم که خودمون چجوری رفتار میکنیم؟ نکنه مشکل از منه؟ بقیه انگار بدون من خوشحالترن. من دوستداشتنی نیستم، میدونم. آدمها از من بدشون میآد. میدونم.»
سرش را از گوشی بیرون آورد.
-دوستداشتنی. به این کلمه فکر میکردم. رفتارت با کسی که دوستش داری چه جوریه؟
-باهاش مهربونم، فکر میکنم که به باورها و تفکراتش احترام میذارم. بهش میگم دوستت دارم.
-و اینا رو از بقیه ندیدی که فکر میکنی دوستت ندارن؟
-آره.
-عجیبه. چه جوری میگی دوست داشتن بلدی ولی کسی دوستت نداشته و از کسی اینو ندیدی؟ ما رفتارها رو یاد میگیریم. اگه کسی دوستت نداشته پس دوست داشتن رو از کی یاد گرفتی؟
-نمیدونم.
-شاید بقیه هم همین حس رو دارن. اینکه دوستداشتنی نیستن ومشخصن اطرافیانت این دوست داشتن رو از تو دریافت نکردن، شاید. برخلاف تصورت.
-یعنی جوری که فکر میکنم به نظر نمیام؟
-تو بلدی دوست داشتن رو، چون میگی این رفتارها رو داری و این یعنی تو زندگیت دیدیشون. شاید یادت نیاد اما حتمن آدمهایی شکلهای مختلف دوست داشتن رو روت پیاده کردن. اما شاید اونجوری که فکر میکنی ابرازش نمیکنی. یخورده تمرین لازمیم. منم احساسات تو رو دارم.
-دوست داشتن رو چه جوری تمرین کنیم حالا؟
بدن من، بدن من، تو یاری و یاور من
در رابطه با بدن
بدن من تنها بود. از او شاکی بودم که چرا شبیه خمیربازی، بازیچهی دست من نیست و چرا سلولها به ساز من نمیرقصند. چرا به هر شکلی که من میخاهم در نمیآید و چرا رفتهرفته پیر میشود و امتیازات زیباییاش را از دست میدهد. شاکی بودم چون من را ضعیف میکرد، بدنی که مطابق میل من نبود و همیشه وبال گردنم بود.
بدنی که تنهاست مضطرب است. او من را دوست داشت. هر کاری میتوانست کرد تا من راضی باشم اما فقط میشد با او زندگی کرد. بدنهای زشت باید میمردند و چه کسی این را میگفت؟ من. چه کسی میگفت زشت و زیبا چیست؟ من. چه کسی میگفت بدنی که مطابق میل من نیست لایق مراقبت نیست؟ من.
من کیست؟ این حرفها از کجا آمد؟
فکر میکنم بدن را از من جدا کردهاند. بدن شده خانه، ماشین، گوشی و لباس که میتوانم توی چشم دیگری فرو کنمش و بگویم میبینی چه بدنی دارم؟ بیخط و خش. ببین چه قدر امتیاز دارم. اوف دیگر.
بدن تنها بود، من هم. نمیدانستم با این جسمی که روی دستم مانده چه کار کنم و توی سرش میزدم تا این که از خودم پرسیدم بدن کیه؟ من کیه؟ چرا دارم این بلا رو سر خودم میآرم؟ چرا اینقدر آینهبینی؟ چرا اینقدر ایرادگیری؟
میگویند بدنت را دوست داشته باش. میگویم بدن دوست داشتن نمیخاهد، احترام میخاهد. میخاهی دوستش داشته باش، میخاهی نداشته باش، به درک. اما احترام لازم است چون بدن من اگر من نباشم همکار من است. او باعث شده بتوانم فکر کنم، ببینم، بشنوم، بدوم و اگر روزی همهی این تواناییها از دست رفت، باعث میشود که زندگی کنم.
احترام به بدن چگونه است؟
گفت: «میشه دوست داشتن رو با احترام به بدن و روان و… دیگه چی؟»
-حد ومرزهامون، احساساتمون.
-آره، میشه از همینجاها شروع کرد. حالا این که احترام به اینها چه جوریه والا رسیدن به جوابش یه مسیر طولانیه.
-اگه بقیه نفهمیدن و یاد نگرفتن و احترام نذاشتن چی؟ به عنوان کسی که میخاد به خودش احترام بذاره باهاشون برخورد جدی میکنم، گفته باشم.
-به نظرم اول ازشون بخایم و بعد اگه دیدیم آدم نشدن خشتکشون رو بکشیم رو سرشون.
-منطقیه، موافقم.
متنفری از فلان؟ خب که چه؟
نمیدانم کلمهی احساساتیگری را به جا استفاده میکنم یا نه، ولی وقتی خستهام یا استرس دارم بیشتر به سمت فکر کردن و به دنبالش نوشتن با این ویژگی میروم. یعنی احساساتیگری میکنم.
از این شکلی فکر کردن و نوشتن بدم میآید، متنفرم. مثلن همین جملهی قبلی. چه فایدهای دارد که بنویسم بدم میآید؟ این یک جور بروز احساسات است. احتمالن بد هم نباشد اما شاید بتوان بهترش کرد. گفتن این که من از تو متنفرم رابطهای را جلو نمیبرد اما پرسیدنِ چرا این حس را دارم و چرا این فکر را نسبت به تو دارم شاید یک چراغک راهنمایی را روشن کند. پرسیدنِ چه فایدهای دارد فلان چیز را بنویسم هم در نوشتن مفید است که امیدوارم تبدیل شود به سوال: چه فایدهای دارد اینگونه به این موضوع فکر کنم؟ یعنی از تغییر در الگوی نوشتن برسم به تغییر در نحوهی فکر کردن.
نوشتهای که در آن اجزا به هم مربوطند و یکدیگر را زنجیروار کامل میکنند باعث میشود آن را دنبال کنم. یکی احساساتش را در قالب یک داستان عاشقانه لابهلای یادداشتهایش مینویسد و خاننده را به دنبال خود میکشاند، یکی هم شتابزده کلی کلمه میریزد توی جمله و میگوید احساسات به کار بردهام. اولی آدم را ترغیب میکند و دومی نه.
شاید شکلی که مینویسیم هم موثر باشد. مثلن در یک مقاله که در آن فکر و رابطهی علت و معلولی هست شاید نشود گفت من از احساساتیگری متنفرم و بعد بروم سطر بعدی و جملهی قبلی را بدون تشریح رها کنم. در چه شکل از نوشتن امکان احساساتیگری به این شکل وجود دارد؟ نمیدانم. شاید دلنوشته. در نوشتههایی که شبیه غر و طعنه و احساسات خام هستند.
اما جالب است که تاثیر خستگی و استرس را اینگونه در نوشتن دیدهام. آزادنویسیهایم را که مقایسه میکنم میبینم در زمانهای خاص استرسزا رشتهی کلام متن از دستم در میرود. در واقع همین اتفاق در حرفهایی که با خود میزنم هم میافتد. حرف زدن هم حاصل فکر است، یعنی نوشتن اگر باعث تغییر در تفکر و در ادامه تغییر شیوهی حرف زدن با خودم شود میتواند در خودکنترلی به وقت خستگی و استرس کمکم کند.
چه کنم که احساساتیگری کمتری داشته باشم و فکرهایم به سمت انسجام و قضاوت درستتری بروند و در نتیجه کلمات و جملات نوشتههایم به هم ربط پیشبرندهتری داشته باشند؟
به خودم بگویم خسته نباشی؟
بگویم به خودت بیا زن یک امتحان کارآموزی که این حرفها را ندارد؟
ملت از تو پرمشغلهتر و پراسترسترند و تو به چه حقی میگویی خستهای؟
استرس؟ استرس نداشته باش.
خب جواب نداده این راهکارها.
یا ننویسم؟
زمانی که فکر میکنم خسته و مضطربم ننویسم، چه کاری است نه؟ آدم اگر منتظر بماند تا خستگیاش رفع شود و استرسش کم و بعد نوشتن را بیاغازد ریسک بروز احساسات خام را کمتر نکرده؟
-پس حالا فعلن چیزی ننویس تا اوضاع درست بشود.
-زرشک. سلام من را به آن روز برسان.
گمان نمیکنم تحقیر، مقایسه و حتا حرفهای انگیزشی بیبته بتواند نوشتههایم را در زمان خستگی و لهیدگی سر و سامان بدهد. پس چه؟
جوابی که در حال حاضر به خودم میدهم این است: متاسفم رفیق، میدانم نمیپسندی اما احساساتیگری کن. خودت را در دفترت بیرون بریز. صفحهها سیاه کن با غر. اگر این کار برایت کم شده احتمالن در چیزی که منتشر میکنی و حرفی که میزنی این اتفاق بیشتر بیفتد و این چیزیست که تو را میآزارد.
به نظرم در کار کسی که آزادنویسی فراوانی دارد احساساتیگری کمتری میبینیم چرا که در حین آزادنویسی متوجه ارتباط موضوعات و اجزا شده و تفکر مرتکب میشود.
آیا کسی که فکر میکند و مینویسد، سپس قسمتهای مرتبط و جلوبرندهی متن که حاصل کشف رابطهی علت و معلولی است را بیرون کشیده و به هم متصل میکند، ممکن است روزی دلنوشته بنویسد؟ شاید.
شاید اگر خسته، مضطرب، و در آزادنویسی کمکار شده باشد.
گفتم: «خندَه میکنی؟ها؟ ولی خسته کنندهستها. این که نتونم کسی رو مجبور کنم بهم احترام بذاره. قلدری همیشه جواب نمیده.»
-قلدری جمعی رو نگه نمیداره، زور زوره، میپوکونه. بیا تا همه چیز رو نپوکوندیم استراحت کنیم.
-ها والا. همین الانم مخم گوزیده. شام رو آوردن؟
-چیزی اعلام نکردن.
-من برم دستشویی. میام الان.
-منم منم. با اون چاییهایی که ما خوردیم. چیز دیگهای نداریم؟ زندگیمونو شاش برداشت.
ادامه دارد…